یک زندگی ساده

من یه زندگی ساده دارم ونسبتا آروم میخواهم هر چیز خوبی که بهش بر میخورم رو توی این وبلاگ بذارم.

سنگنوشته فریدون مشیری

متن سنگ قبر فریدون مشیری سفر تن را تا خاک تماشا کردی سفر جان را از خاک به افلاک ببین گر مرا می جویی سبزه ها را دریاب با درختان بنشین

  
نویسنده : مدیر ; ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٠
تگ ها :

سنگنوشته کوروش

متن سنگ قبر کوروش کبیر ای انسان هر که باشی واز هر جا که بیایی میدانم خواهی آمد من کوروشم که برای پارسی ها این دولت وسیع را بنا نهادم بدین مشتی خاک که تن مرا پوشانده رشک مبر.

  
نویسنده : مدیر ; ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٠
تگ ها :

سنگنوشته فروغ

متن سنگ قبر فروغ فرخزاد من از نهایت شب حرف میزنم من از نهایت تاریکی واز نهایت شب حرف می زنم اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیارو یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

  
نویسنده : مدیر ; ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٩
تگ ها :

بی کسی

...من آموختم که نه دیگر کسی راه تنقس کسی را می گشاید و نه بی هیچ تمنایی کسی... با نگاه های مهر انگیز مردمک چشمان کسی را نوازش می دهد من دیگر اشکهایم را به پای پولک های آبی پیراهنم نخواهم ریخت... من نای نای،نی چوبیی افسانه هایت نخواهم شد... ز بس که نقش تو را به سینه پررنگ زدم روزی ، خویش بی رنگ شدم... .

  
نویسنده : مدیر ; ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٩
تگ ها :

تنهایی

وهیچکس نفهمید که خداوند هم تنهاییش را فریاد میزند : ..................... قل هو الله احد

  
نویسنده : مدیر ; ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٩
تگ ها :

شهریار قنبری

مرا دریاب من خوبم هنوزم آب می کوبم هنوزم شعر می ریسم هنوزم باد می روبم....! مرا دریاب تا آخر .... مرا دریاب تا باور... مرا دریاب تا رفتن. . . مرا دریاب تا پارو تا بندر. . . ! تو ای نایاب ای نایاب مرا دریاب. . . !

  
نویسنده : مدیر ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٤
تگ ها :

 

نگرانی هرگز از غصه فردا چیزی نمی کاهد ، بلکه فقط شادی امروز را از بین می برد هر واقعه ای در آغاز به صورت رویا است . - کارل

  
نویسنده : مدیر ; ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٩
تگ ها :

 

گاهی خدا آن قدر صدایت را دوست دارد که سکوت میکند تا تو بارها بگویی خدای من ….

  
نویسنده : مدیر ; ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٩
تگ ها :

 

ﻧﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﯽ ﻭ ﻧﻪ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﻭ ﻧﻪ ﻫﯿﭽﯿﮏ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﻦ ﺁﺑﺎﺩﯼ... ﺑﻪ ﺣﺒﺎﺏ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻟﺐ ﯾﮏ ﺭﻭﺩ ﻗﺴﻢ، ﻭ ﺑﻪ ﮐﻮﺗﺎﻫﯽ ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺷﺎﺩﯼ ﮐﻪ ﮔﺬﺷﺖ، ﻏﺼﻪ ﻫﻢ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺩ، ﺁﻧﭽﻨﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﯼ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﺎﻧﺪ... ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎ ﻋﺮﯾﺎﻧﻨﺪ. ﺑﻪ ﺗﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺧﻮﺩ،ﺟﺎﻣﻪ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﻣﭙﻮﺷﺎﻥ ﻫﺮﮔﺰ.

  
نویسنده : مدیر ; ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٩
تگ ها :

 

نیم ساعت پیش ، "خدا" را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد ، ... آواز که خواند تازه فهمیدم ، پدرم را با او اشتباهی گرفته ام ! حسین پناهی

  
نویسنده : مدیر ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٩
تگ ها :

← صفحه بعد